|
دفتر خط خطی |
||||
|
|
همسايه ها بايگاني وبلاگ
|
|
* ققنوس در آتش
Sadjady ||
21:03
![]() ققنوس افسرده و مریض احوال شده بود. رییس باغ وحش بهترین دامپزشکان دنیا را برای مداوا دعوت کرد، اما هیچ یک نتوانستند برای ققنوس کاری کنند. حتا تعویض قفس، استفاده از رنگ های روشن برای دیوارها، غذاهای مخصوص و … نتوانست حال پرنده را بهبود دهد. ققنوس افسانه ای این پرنده بزرگ و غول آسا دیگر جلال و شکوه خود را از دست داده بود. همه به این نتیجه رسیدند که ققنوس دارد می میرد. رییس باغ وحش خوشحال شد چون می دانست خیلی ها برای دیدن مردن پرنده و تولد ققنوس جدید به آنجا خواهند آمد. طبق افسانه ها هر هزار سال یکبار این اتفاق می افتاد و تا بحال هیچ کس آتش گرفتن ققنوس و تولد فرزندی جدید را به چشم ندیده بود. حال پرنده هر روز بد تر می شد و دامپزشکان اعلام کردند که یک روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. بلیط های آن روز باغ وحش به سرعت و با قیمت بسیار زیادی به فروش رفت. مردم از تمام دنیا برای دیدن این صحنه استثنایی آمده بودند. دوربین های تلویزیونی این واقعه را بطور زنده پخش می کردند. ققنوس به کنج قفس خزیده بود. از این همه سروصدا و همهمه ترسیده بود. گاهگاهی سری بلند می کرد و به اطراف چشم می دوخت. فلاش های دوربین او را اذیت می کرد و سر بر می گرداند. خانواده های زیادی با بچه هایشان به باغ وحش آمده بودند. مامان من جیش دارم. الان نه پسرم. باشه برای بعد. در این هنگام ققنوس تکان خورد. چیزی از درونش شروع به جوشش کرد. مردم سکوت کردند. چشم ها به پرنده دوخته شد. ققنوس شروع به بال زدن کرد. عده ای دست زدند و بقیه آنها را وادار به سکوت کردند. ققنوس شروع به دویدن کرد. بال و پر می زد و آرام و قرار نداشت. مردم هیجان زده نگاه می کردند. ققنوس برای لحظه ای ایستاد. چشمانش حالت غم عجیبی داشت. از دم او دودی بلند شد. ققنوس داشت آتش می گرفت. مامان داره می سوزه! ساکت باش. ققنوس نمی توانست کاری بکند. جیغ کشید. آتش شعله ور تر شد. ققنوس ملتمسانه به مردم نگاه می کرد. او جیغ کشید. مردم پلک نمی زدند و منتظر بودند. دورتادور ققنوس را آتش و دود فرا گرفت. دیگر نمی توانست کاری کند. دیگر ققنوس به خوبی دیده نمی شد. بوی پرهای سوخته و گوشت کباب شده در محوطه پیچید. مردم همچنان منتظر تولد پرنده ای دیگر بودند. مامان چرا کسی کمکش نمی کنه؟ چرا آتیش رو خاموش نمی کنن؟ خفه شو! آتش برای یک لحظه چنان زبانه کشید که مردم به عقب جستند. فقط شعله های آتش که از هر سو زبانه می کشید دیده می شد. پرنده در آتش سوخت و از او جز خاکستری برجا نماند. طبق افسانه ها باید اکنون پرنده ای دیگر از میان خاکسترها بلند می شد. همه منتظر ماندند، اما خبری نشد. پرنده در آتش سوخت. کسی به کمک او نرفت و مردم همچنان منتظر تولد پرنده ای دیگر بودند.
Comments:
Post a Comment
|
|