-->

دفتر خط خطی

 

 


درباره وبلاگ
 

همين صفحه

ايميل به نويسنده

لوگوي وبلاگ

 


همسايه ها
 



بايگاني وبلاگ



[Powered by Blogger]

 

 



*
سال جدید
مادربزرگ مي گفت هر سال، یک ساعت قبل از سال تحويل، آقاجون مي رفت حرم و بعد از سال تحويل مي آمد خونه. يک دستش چند تا نون و در دست ديگه آجيل و شيريني و ... بود. معمولا" مرد خونه عادت نداشت با بچه ها خوش و بش کنه يا به زن خونه زياد رو بده و بچه ها هم جرات نداشتند طرف آقاجون برن. اما عیدها يک استثنائا" بود و آقا جون خوشحال تر از هر موقع ديگه بچه ها رو مي بوسيد و دست مي کرد تو جيبش و به همه عيدي اسکناس هاي نو و تا نخورده مي داد. بچه ها با تمام وجود مي فهميدند که عيد اومده و همه شاد بودند. مادربزرگ هم بعد از اينکه شال و کلاه آقاجون رو مي گرفت و سال نو رو تبريک مي گفت عيدي مخصوصي مي گرفت و همه براي داشتن سالي پر برکت دعا مي کردند.

مادربزرگ مي گفت يک سال عيد مثل هميشه منتظر بوديم تا آقا جون بياد و به همه عيدي بده. من تو اتاق نشسته بودم و قرآن مي خوندم و بچه ها هم تو حياط بازي مي کردند. سال نو تحويل شده بود و چشمم به در بود تا ببينم کي آقا جون مي آد. در باز شد و بچه ها همه ريختن طرف در و من هم چادرم رو سرم کردم که برم تو حياط اما آقاجون دم در نبود.
رباب کلفت خونه بود که از در وارد شد. يک تشت بزرگ از کهنه هاي نشسته بچه ها هم رو سرش بود و چادرش رو دور کمرش گره زده بود. با خنده اي رو به من گفت :«خانم جان عيد شما مبارک!عيد شما مبارک » و پريد و من رو ماچ کرد. من هم حسابي عصباني شده بودم. مي خواستم تشت رو بکوبم تو سرش. اما هيچي نگفتم و از گوشه چارقدم یک سکه دو تومنی بهش دادم. همش با خودم فکر مي کردم سالي که اينجوري شروع بشه چه جوري تموم مي شه؟!

اما مادربزرگ گفت که همون سال به اتفاق آقا جون مشرف شدن کربل. می گفت موقع رفتن همش به یاد این بودم که شروع سال نو با دیدن رباب برای من همراه بوده و شاید این سفر کربلا هم بخاطر همون بوده. و اين درس عبرتي بود براي مادربزرگ که از روي قيافه و کار آدم ها، در موردشون قضاوت نکنه.
Sadjady  ||  22:00


Comments: Post a Comment