|
دفتر خط خطی |
||||
|
|
همسايه ها بايگاني وبلاگ
|
|
* مثلا" من دانشجو رشته کامپيوتر هستم ولي هيچ مطلبي که مربوط به اين رشته باشه تو وبلاگم ننوشتم! براي خالي نبودن عريضه و اينکه بالاخره کار تخصصي هم انجام داده باشيم يه لينک جالب بهتون معرفي مي کنم. ( اميدوارم نگيد تکراريه )
Sadjady ||
13:25
سايت Persiandwonload سايت جالبيه که مي تونين نرم افزارهاي رايگان و بدرد بخور رو دانلود کنين. تو اين سايت چندين نرم افزار براي کار با اينترنت معرفی شده وحجم نرم افزار و يکسري مشخصات ديگه نرم افزار ارايه شده. در ضمن مي تونين از قالب هاي ساخته شده براي وبلاگ نيز استفاده کنين. اين سايت Corbis هم که معرف حضورتون هست. سايتي مي تونين با يک جستجو انواع و اقسام عکس هايي که دلتون مي خواد و پيدا کنين. من که خودم اکثر عکس هاي وبلاگم و از اونجا مي گيريم. شما هم اگه سايت با حالي سراغ دارين که بدرد دنيا و آخرتمون مي خوره بگيد. در ضمن يه سري هم به سايت مشهدي ها دات کام بزنيد، داره يواش يواش يه سروساموني مي گيره! چون تکنولوژيش خيلي بالاست من نمي تونم درست باهاش کار کنم ولي بايد ياد بگيرم. در پايان وبلاگ علی بابا ،وبلاگی که اخبار جنگ عراق رو بصورت طنز دنبال می کنه رو از دست نديد.
* از دست خودم خيلي عصباني هستم. يک موقعيت خوب کاري، درسي رو فقط بخاطر اينکه اعتماد به نفس کافي نداشتم از دست دادم.
Sadjady ||
16:01
چقدر بد وقتي يک نفر کاملا" بهت اعتماد داره و مي دونه که از پس يک کار بر مياي، خودت اعتماد به نفس نداشته باشي ودست رد به سينه طرف بزني. اعصابم حسابي خورده. آخه چرا به خودم اعتماد ندارم؟ دلم مي خواد يه جوري خودم و تنبيه کنم ولي نمي دونم چطوري؟ چند روز محروميت از اينترنت شايد تنبيه خوبي باشه، ولي نه اينطوري که مي ميرم. شما مي گيد چيکار کنم؟ عيب نداره اين دفعه درس خوبي بود براي آينده. ديگه از اين به بعد مي دونم چيکار کنم. ديگه هيچ فرصتي رو از دست نمي دم. ديگه برام درس عبرت شد. ديگه اعتماد به نفس پيدا کردم. آينده من دارم ميام!!
* اندر احوالات پيک نيک
Sadjady ||
13:41
ديروز با چند تا از بچه هاي خوابگاه دانشگاه کاشمر رفتيم بيرون. آخه يک ترم من دانشگاه کاشمر درس مي خوندم و بعد هم اومدم دانشگاه سجاد مشهد. يه ترم با مهدي، حامد، سعيد، ادريس و روح الله هم اتاقي بوديم چه دوراني، يادش بخير. از بين ما ها فقط روح الله مشهدي نبود. خونشون تو يکي از روستا هاي اطراف کلات بود. چند روز پيش بابروبچه ها هماهنگ کرديم تا روز جمعه بريم بيرون شهر. تا روح الله فهميد گفت که بايد بياين خونه ما. ما هم از خدا خواستيم ولي بهش گفتيم ميايم خونتون و يه صبحانه مي زنيم و بعد با هم بريم بيرون. اون هم قبول کرد. يک تاکسي تلفني آشنا داشتيم و بهش گفتيم ساعت 6 صبح جمعه (ديروز ) بياد دنبالمون. هوا خيلي سرد بود. ولي تجهيزاتمون کامل بود. سعيد يه چادر 4 نفره آورده بود. مهدي بزرگه ( چون دو تا مهدي داريم يکي شونو ميگيم بزرگه ، چون 2 سال از هممون بزرگ تر و اون يکي ديگه رو مي گيم کوچيکه ) هم زحمت ناهار رو کشيده بود. دو تا مرغ که دو روز تو آب پياز با آبليمو و زعفرون خوابونده شده بودن آورده بود. من هم يه کوله پر از مخلفات و يه دوربين عکاسي مکانيکي و توپ بردم. ادريس و مهدي هم بقيه وسايل و آوردن. ساعت نه و نيم رسيديم خونه روح الله. حدود يه سالي ميشد نديده بودمش. بعد از کلي خوش و بش يه سفره پهن کرد و صبحانه رو آورد. چه کره اي چه پنيري، چه مرباي هويجي چقدر خوشمزه بود. همشو مامانش درست کرده بود. برامون شير گاو هم آورد، يه مزه ي عجيبي داشت و يه بوي خاصي هم مي داد. عجب نون با حالي بود. براي ما پنج تا آدم گنده 2 تا نون آورده بود! ولي ما ها يکي و نصفيشو بيشتر نتونستيم بخوريم! يه نيم ساعتي با ماشين روح الله رفتيم تا رسيديم به اول سد. ماشين و نزديک نگهباني سد پارک کرديم و کوله و چادر و فلاسک و برداشتيم و زديم به کوه. هوا سرد و ابري بود ولي خيلي کيف داشت و منظره هاي اطراف هم خيلي ديدني بود، حيف که دوربين ديجيتال نداشتم تا چند تا عکس دبش بگيرم. چند روز پيش بارون اومده بود و حسابي گل شده بود و من هم از همه جا بي خبر، کفش کتوني پام کرده بودم و هي تو گل وشل گير مي کردم. بچه ها هم برام دست گرفته بودن و مي گفتن که سجادي کفش هاي مسابقات تو سالن و پاش کرده! رفتيم طرف يه آبشار که خود روستايي ها بهش مي گفتن (( اوشور)). چند تا صخره بود که بايد ازشون رد مي شديم. قرار شد بريم تا بالاي آبشار و بعد برگرديم ناهار بخوريم. وسايل و يه جا پشت صخره ها قايم کرديم و راه افتاديم. تنها مشکل براي رسيدن به بالاي آبشار اين بود که مقدار زيادي از مسير رو بايد از تو رودخونه اي که بعضي قسمت هاش 30 سانت ارتفاع آب داشت رد مي شديم، آب سرد با فشار زياد. تو هوا به اون سردي پاچه ها رو زديم بالا و رفتيم تو آب. حسابي يخ زديم. يکي يکي دست بچه ها رو مي گرفتيم و از صخره ها مي کشيديم بالا. خيس آب شده بوديم. روح الله يه چکمه باحال داشت و تند تند از صخره ها بالا مي رفت. ما هم که ديگه دل و زده بوديم به دريا و مي دونستيم که سرما مي خوريم عين چي از رودخونه و صخره هاي پر آب رد مي شديم. بالاخره رسيديم بالاي آبشار. چند تا عکس گرفتيم، يکم آب بازي کرديم و برگشتيم پايين. وسايل و برداشتيم و چادر رو علم کرديم. ساعت حدود 3 بود. چون چوب ها تر بود پدرمون در آومد تا تونستيم آتيش روشن کنيم ولي بالاخره يه آتيش توپ درست کرديم و همه دور آتيش جمع شديم تا يکم خشک بشيم. چون يادمون رفته بود زغال بياريم از زغال همون آتيش براي کباب کردن مرغ ها استفاده کرديم. جاتون خالي چه خوشمزه بود. اين مهدي بزرگه هم خيلي تو کباب کردن و اين صحبت ها وارده و از هر انگشتش يه هنر مي ريزه، چند بار هم بهش گفتم که مهدي ديگه وقتش دامادت کنيم ولي به حرف گوش نمي ده!. بعد از خوردن ناهار رفتيم خونه روح الله تا لباسامونوخشک کنيم و نماز بخونيم. مامان روح الله نمي زاشت بريم خونه و مي گفت شب اونجا بمونيم. ما هم کلي کلاس ترکونديم و گفتيم ايشالا باز هم ميايم. با هر بدبختي بود يه ماشين گرفتيم و اومديم مشهد. تا رسيدم خونه دوش آب گرم گرفتم و چندتا چاي داغ خوردم و خوابيدم تا صبح. از معجزات اين پيک نيک اين بودکه هيچ کدوممون سرمانخورديم! و هممون سُر و مُر و گنده رسيديم خونه هامون. اين بود انشاي واقعي من درباره (( جمعه خود را چگونه گذرانديد و چرا وبلاگت را آپ ديت نکردي؟)).
* نصيحت هاي کار ساز!
Sadjady ||
10:28
دستشو مي بره طرف کمربندش ونفسشو حبس مي کنه تا شکم گندشو بده تو و در هيمن حين کمربندش و مي کشه بالا. صداش وصاف مي کنه و ادامه مي ده: ((... بعله زماني که ما درس مي خونديم امکانات شما رو نداشتيم. يه کامپيوتر 286 تو دانشگاه فردوسي بود و ما هر هفته نوبت مي گرفتيم تا بتونيم يک ساعت با کامپيوتر برنامه نويسي بکنيم. شبي که قرار بود فرداش بريم با کامپيوتر دانشگاه برنامه بنويسيم از خوشحالي خوابمون نمي برد. اما حالا هر کي و مي بيني تو خونش يک کامپيوتر داره و بجاي اينکه بره باهاش کار کنه و چيزي ياد بگيره هي مي شينه چت مي کنه! برو يک برنامه براي يک شرکت يا يه جاي ديگه بنويس تا هم يه پولي بگيري و هم تمرين درس هات باشه.)) گچ و مي ندازه پاي تخته و نگاهي ترحم آميز به دانشجوهاي سر کلاس مي ندازه و ادامه مي ده : (( بعد از اينکه مدرک ليسانس و از دانشگاه تهران گرفتم به بابام گفتم بايد برم خارج ادامه تحصيل بدم. اما تو دلم مي گفتم برم خارج اين موبلوند ( بولوند؟) ها رو ببينيم !! هم فال هم تماشا! هم درس مي خونيم و هم يه صفايي مي کنيم!))... (پچ پچ دخترها با هم و قهقهه پسرها) ...(( بالاخره رفتيم آمريکا. روز اول که مي خواستم برم سر کلاس خيلي ذوق داشتم و مي خواستم برم اين مو بلوند ها ( بولوند؟) رو ببينم. خلاصه رفتيم سر کلاس و... اوه! اينجا که خبري نيست. اصلا" هيچ آمريکايي سر کلاس نبود. همه ايراني و هندي و سياه پوست بودن! بخشکي شانس. چرا اينجا اينجوريه؟ )). يه نگاهي به ساعتش مي ندازه و شکمشو که باز زده بيرون جمع و جور مي کنه و ادامه مي ده: (( به يکي از دوستام گفتم بابا اين جا که بدتر از ايرانه؟ ما اومديم خارج که ... ( اينجاشو خودش سانسور کرد.) دوستم گفت اکثر آمريکايي ها و اروپايي ها رشته پزشکي و مديريت و علوم پايه مي رن نه مهندسي. و من و برد سر يکي از کلاس هاي علوم پايه. بـــله. اونجا پر بود از آمريکا يي ها. دختر و پسر. اي دل غافل چه اشتباهي کردم نيومدم رشته علوم پايه!)) باز يه نگاهي به ساعتش مي ندازه و ميبينه که 10 دقيقه هم از وقت تموم شدن کلاس گذشته. و اينطوري از سخنان گهر بارش نتيجه مي گيره که : (( به هر حال رشته هاي مهندسي اونورا خيلي خاطر خواه نداره،ولي تو ايران براش سر و دست مي شکنن. سعي کنين که بيشتر درس بخونين و با پول باباتون نرين تفريح! اگه خودتون پول در بيارين و باهاش برين تفريح کنين خيلي بيشتر کيف مي ده. از همين الان هم براي ارشد بخونين که رقابت زياده.)) يه حضور غياب مي کنه و مي ره. اما بچه ها هنوز توکف تصوير سازي و سفرخارجي هستن که استاد داشت سر کلاس تعريف مي کرد! و مهمتر از اون نتيجه گيري بي ربطي که آخرش کرد!! و اينطوري يکي ديگه از کلاسهاي درسي ما سپري شد.
* چند تا از دوستان بهم لينک داده بودن و من هم متقابلا" بهشون لينک دادم و دوتا لينک رو حذف کردم. یکی شون دوماهي هست که مطلب ننوشته و تصميم گرفتم لينکش و بردارم.
Sadjady ||
16:41
دراين ايام نوروز همه مشغول ديد و بازديد عيد هستن و از اون جا که وبلاگ نويس ها هم آدم هستن و مي خوان برن ديد و بازديد عيد و کوه و تفريح ( اعم از سالم و ناسالم!) در نتيجه وبلاگ ها به روز نمي شه و اکثر وآخرين مطلب پابليش شده، تبريک سال نو و هفتسين و از اين جور چيزاست. باز هم همون ايام درس و مشق و دانشگاه بخير که حتي تو امتحان ها وبلاگ ها آپ ديت مي شد. اخ که دلم لک زده براي يه امتحان. چند وقته تقلب نکردم! تقلب خونم کم شده.
* دشمن دشمن من دوست منه؟
Sadjady ||
21:11
شبکه اول سيما اين روز ها با پخش فيلم هاي معروفي از سينماي آمريکا قصد داره تا بيش از پيش چهره کريه و زشت و پدرسوخته آمريکا رو نشون بده! روز اول فروردين شبکه اول سيما با پخش فيلم (( سگ را بجنبان )) به همه نشون داد که قصد داره تا در اين ايام تعطيلات نوروز، با برنامه ريزي خاص و دقيق فيلم هايي رو که در اونها چهره فاسد مديران و مقامات آمريکايي به تصوير کشيده شده رو نشون بده. (( سگ را بجنبان )) فيلمي است که چند سال پيش، قبل از مطرح شدن فساد اخلاقي کلينتون، ساخته شد و هنگام محاکمه کلينتون ناگهان در تمام مراکز فروش و کرايه فيلم هاي آمريکا ناياب شد. قصه اين فيلم دقيقا" داستان ماجراها و رسوايي هاي کلينتون بود و بهمين خاطر به يکباره تماشاچي هاي بسياري بدست آورد.
امروز، سوم فروردين، شبکه اول سيما با پخش فيلم (( دشمن ملت )) با بازي (( ويل اسميت )) نشون داد که مي خواد سري جالبي از فيلم هاي کارگردان هاي آمريکايي که بر عليه دستگاه هاي قدرت آمريکا ساختن و پخش کنه وملت بي نواي ايران هم که تا حالا محروم از ديدن فيلم هاي مطرح سينماي آمريکا بودن به بهانه حمله آمريکا به عراق، فيلم هاي مطرح و سياسي جهان رو ببينن. نکته بسيار جالبي که در پخش اين فيلم وجود داشت اين بود که به محض تموم شدن فيلم و قبل از تيتراژ پاياني، به نقد اين فيلم پرداخته شد! کاري که تا بحال شبکه اول سيما انجام نمي داد. هرچند يک فيلم سياسي مانند (( دشمن ملت )) به دليل واضح بودن داستان فيلم و عدم وجود ديالوگ ها و صحنه هاي کنايه آميز نيازي به نقد نداره اما دست اندرکاران پخش فيلم با تکيه بر چند ديالوگ و مصاحبه هاي انجام شده با تهيه کننده و فيلم نامه نويس اين فيلم نقد جالبي رو ارايه کردن. * باز هم دم اين آمريکا يي ها گرم که به کارگرداناشون اجازه مي دن تا از فسادي که در مراکز قدرتشون وجود داره فيلم ساخته بشه!
* مردها، اين غول هاي بي شاخ و دم!
Sadjady ||
10:32
آخرين اپيزود از فيلم هاي فيمينيستي تهمينه ميلاني با نام واکنش پنجم با آغاز سال نو در سينماهاي کشور اکران شد.
در اين فيلم تمام شخصيت ها به دو دسته آدم هاي خوب وآدمهاي بد تقسيم مي شوند و وقتي فيلم متعلق به کارگردان کاملا" فيمينيست گرا ايران باشه مسلما" آدم خوبهاي فيلم زن ها و آدم بدهاي فيلم مردها هستند! در اين فيلم هيچ شخصيت خاکستري وجود نداره و تمام آدمها يا سياه و يا سفيد هستند. حاج صفدر (جمشيد هاشم پور) اين مرتيکه پدرسوخته و زن آزار در برابر فرشته خوبي ها ( نيکي کريمي ) قرار مي گيره و تا پايان فيلم شاهد اذيت و آزار اين زن توسط پدر شوهرش، حاج صفدر، هستيم. تمام مردها بعد از ديدن اين فيلم با خودشون فکر مي کنن که چرا مردها اينقدر نامردن و در حق زنها اينقدر ظلم مي کنن و تمام زن ها هم بعد از ديدن اين فيلم به ياد ستم هايي که مردها در حقشون مي کنن ميفتن و تصميم جدي اي براي جبران و تلافي اين ستم ها مي گيرن! و خلاصه تمام آدمها بعد از ديدن اين فيلم به اين نتيجه مي رسن که (( بابا اين مرد ها عجب غول هاي بي شاخ و دم و بي مرامي هستن!! )) در اين برخلاف دو فيلم قبلي تهمينه ميلاني، دو زن و نيمه پنهان، يک واکنش حقيقي از طرف زن مي بينيم. اين بار زن است که تصميم مي گيرد تا از حقوق تعريف نشده اش در قانون استفاده کند و دست به عکس العملي مردگونه در برابر مرد مي زند. تهمينه ميلاني اميدوار است اين فيلم مانند دو زن از اقبال خوبي برخوردار شود و به نظر ميرسد که چنين نيز باشد. نکات مثبت اين فيلم: 1. انتخاب بازيگرهاي مناسب براي بازي درنقش هاي مختلف اين فيلم يکي از نقاط قوت اون محسوب مي شه. به جرات مي شه گفت که نيکي کريمي (فرشته)، جمشيد هاشم پور(حاج صفدر) و گوهر خيرانديش ( ننه ؟ ) بهترين گزينه ها براي بازي در اين نقش ها بودند و انصافا" هم بازي قشنگي داشتن. 2. استفاده از ديالوگ هاي طنزي که معمولا" وقتي خانمها در کنار هم جمع مي شن از اونها استفاده مي کنن باعث خنده و روان تر شدن داستان بود. نکات منفي اين فيلم: 1. در نيمه ابتدايي اين فيلم سکانس هاي کشدار و ديالوگ هاي طولاني به کليت فيلم ضربه مي زند اما در نيمه دوم با سکانس هاي کوتاه و حرکت هاي سريع دوربين و تغيير مرتب لوکيشن ها اين ضعف برطرف مي شود و مخاطب را تا پايان داستان همراه مي کند. 2. نام اين فيلم ( واکنش پنجم ) نشان دهنده واکنش فرشته و چهار دوست و همکارش به مرد سالاري حاکم برخانواده اشان است. بعد از نتيجه هاي تقريبا" ناموفقي که چهار دوست وي به دست مي آورند اين بار نوبت فرشته است تا از حق خود دفاع کند. متاسفانه در طول فيلم با عدم پرداخت مناسب روي شخصيت هاي همکاران فرشته روبرو هستيم.
* کم کم داره عيد مي شه.
Sadjady ||
22:15
خوشي ها و نا خوشي هاي امسال هم داره تموم مي شه. سال نو بر همتون مبارک باشه و اميد وارم در سال نو چرخ گردون در راه رسيدن شما به آرزوهاتون بگرده. در ضمن سعي کنين اصلا" اين چرت و پرت هايي که به اسم فيلم سينمايي از تلويزيون پخش مي شه رو نگاه نکنين، چون بعد از تموم شدن فيلم هاي تلويزيون تازه مي فهمين که يک ساعت ونيم از وقتتون و حروم کردين. بجاش بريد از کلوپ فيلم بگيريد و يا اگه علم استکبار جهاني دارين بشينين و فيلم هاي خوبش و ببينين و براي ما که علم استکبار نداريم تعريف کنين. شعر زير رو هم به ياد فرهاد که امسال از دستش داديم مي نويسم : بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ شادي شكستن قلك پول بوي اسكناس تا نخورده ي لاي كتاب فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور برق كفش جفت شده تو گنجه ها عشق يك ستاره ساختن با دُلك ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب بوي باغچه بوي حوض عطر خوب نذري شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن توي جوي لاجوردي حوض يه آبتني با اينا زمستونو سر ميكنم با اينا خستگيمو در ميكنم -----------------------------------------------
* چه مدلي بزنم؟
Sadjady ||
17:59
آقا کپ بزنين. سفيد شه؟ آره.. و خودشو رو صندلي جابجا مي کنه تا با اون قد کوتاش آرايشگر راحت تر بتونه موهاشو اصلاح کنه. 8، 9 سالش بيشتر نيست و معلوم ميشه که داره براي عيد اصلاح مي کنه.آرايشگر هم بي انصافي نمي کنه و دور سرشو با 2 مي زنه تا حسابي دور کلش سفيد شه. خيلي ضايع شده، ولي شايد مد جديد و من خبر ندارم. من هم خودمو با روزنامه خراسان مشغول مي کنم تا گذر زمان و متوجه نشم. با خودم مي گم کي اين آرايشگاه ها مي خوان پيشرفت کنن و روزنامه هايي با تيتراژ کشوري بيارن؟ و مشغول خوندن مطلب حمله امريکا و انگليس به عراق مي شم. صفحه آخر روزنامه هم که طبق معمول خبر جنگ و جدال شوراي نگهبان با مجلس هستش و از خيرش مي گذرم. دنيا به نظرم خيلي مسخره مياد. يه عده دارن خودشون و براي ايام عيد و جشن و شادماني آماده مي کنن در حاليکه مردم کشور همسايمون داره خودشو براي حمله چند روز آينده يک کشور قلدر به بهانه هاي الکي آماده مي کنن. اينجا مشغول خريد عيد هستن و اونجا مشغول ذخيره آذوقه، مردم اينجا دارن لباس نو مي خرن و صليب سرخ براي مردم اونجا داره لباس و کمک هاي اوليه آماده مي کنه، اينجا دارن خونه تکوني مي کنن و اونجا دارن جلوي خونه هاشون سنگر مي بندن و ... ....... آقا بفرماييد نوبت شماست. من بلند مي شم و اورکتم و در ميارم و مي شينم رو صندلي. چه مدلي بزنم؟ کپ بزنين. سفيد شه؟ نه!
* کنتور داره می ترکه!
Sadjady ||
01:11
وقتي يه نفر مثل هودر به آدم لينک بده يهو کنتور بازديد کننده ها آمپر مي ترکونه. البته سکتور صفر و دنياي کامپيوتر و ارتباطات هم بهم لينک دادن که اين خود مزيد بر علت افزايش بازديد کننده ها بوده. همينجا ازهمشون تشکر مي کنم. البته نمي دونم که وبلاگ هاي ديگه هم بهم لينک دادن يا نه؟ مطلبي که هودر بهش لينک داده مربوط مي شه به مقايسه بلاگ اسپات با پرشين بلاگ. ملت هم کامنت هاي جالبي گذاشتن. وقت کردين ببينين. يه عده هم من و متهم کردن که با اين مقايسه ضد حال اساسي به مسوولين سايت پرشين بلاگ زدم! بابا به خدا من قصد توهين يا ضد حال به کسي رو نداشتم. فقط با اين هدف مي خواستم به اونايي که قصد دارن وبلاگ بسازن، بگم مزايا و معايب هر کدوم چيه. در هر صورت وقتي شما پيکان و با يه ماشين خارجي مقايسه مي کنين هيچ کس ازتون ايراد نمي گيره.
* کيفولی
Sadjady ||
08:57
الان خيلي کيفولي هستم. چــــرا؟ چون يه دوستي بهم گفته که مي خواد نقل مکان کنه به بلاگ اسپات چون پرشين قاط زده اساسي. يکي ديگه از دوستام هم کامنت گذاشته که مي خواد از شر پرشين خلاص شه! درود بر شما ملتي بلاگ اسپاتي خواه (آزادي خواه سابق!). هر کمکي از دستم بر بياد براتون انجام مي دم. شعر و شاعري يه شعري هست که مي گه : (( آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش)). آخه يکي نيست به شاعرش بگه بابا اگه جام تهي پس چرا به اين و اون تعارف مي کني و اگه تهي نيست پس چرا فقط جرعه آخرش و بذل و بخشش مي کني؟!
* عاشق اولدوم! ( يا يه همچين چيزي)
Sadjady ||
13:54
اولين روزي که ديدمش هيچوقت يادم نمي ره. بايکی از دوستام رفته بوديم خيابون راهنمايي تا براش يک وب کم بخريم. هوا خيلي عالي بود و جون مي داد براي گشت و گذار. به قول دوستم هواي عشاق بود! همين طور که داشتيم تو خيابون راهنمايي راه مي رفتيم يهو چشمم بهش افتاد. نمي دونم چي شد براي چند لحظه چشمم روش قفل شد. تريپ سرمه اي داشت. رنگ مورد علاقه من. ديگه به دور رو برم توجهي نداشتم. همين طور بهش زول زدم. دوستم يه تنه بهم زد و در حاليکه با انگشتش به ويترين يه مغازه اشاره مي کرد گفت: (( اون وب کم چطوره؟)) من که نمي فهميدم چي ميگه. حواسم جاي ديگه اي بود. يه حال ديگه اي داشتم.دوستم مونده بود که من چمه. زود يه وب کم براش خريدم و اومدم خونه. تا صبح خوابم نبرد.همش تو فکر تريپ سرمه ايش بودم. خدايا من چه مرگمه؟! .... ديگه پاتوقم شده بود راهنمايي. اونم هميشه همونجا بود.هر روز به يه بهانه اي مي رفتم اونجا و فقط نگاش مي کردم. خيلي با کلاس بود. همش فکر مي کردم اگه يه روز دوستام من و با اون ببينن کف بر مي شن و من مي تونم کلي افه بيام و کلاس بزارم. يعني خدايا مي شه؟؟ دو هفته اي از اولين ديدار ما مي گذشت. ديگه تصميم گرفتم با خانوادم مطرح کنم. براي همين در يک فرصت مناسب رفتم پيش مامانم. براش همه چي رو گفتم. يه نگاهي بهم کرد و گفت: (( پسر جان آخه تو چي داري. هنوز هم که نيمچه مهندسي و مدرکتو نگرفتي. سرجمع پولات 200 تومن هم نمي شه و ... )). ديدم راست مي گه ولي اين حرف ها تو کله من نمي رفت. دل و زدم به دريا و به بابام گفتم. در حاليکه عصباني بود و نگاه عاقلانه اندر سفيهي بهم مي کرد، گفت: (( تو هنوز بچه اي وقتي بزرگتر شدي خودم برات يه کاري مي کنم. حداقل بزار مدرک و بگيري و ... )). تقريبا" تمام حرفهاشون تکراري بود. من هم فقط يه چيز مي خواستم و به نطرم هم منطقي بود. توهمين روزها تقريبا" هر روز تو خيابون راهنمايي بودم تا فقط ببينمش. ديدم ديگه صحبت فايده اي نداره براي همين يک هفته خونه رو کردم جهنم. اينقدر عجز و ناله و تهديد و ديوونه بازي کردم تا تسليم شدن. طفلک خواهر و برادرم چي کشيدن تو اون يه هفته. قرار گذاشتيم تا بعد از ظهر شنبه با مامان و بابا بريم راهنمايي تا اونها هم اونو ببينن. بابام در حاليکه غر مي زد نشست پشت فرمون. من که در طول راه تو پوست خودم نمي گنجيدم، همش ظاهرشو تو ذهنم مجسم مي کردم. باورم نمي شد که دارم بهش مي رسم. بالاخره جاي پارک پيدا کرديم و از ماشين پياده شديم. من تند تند راه مي رفتم و هي منتظر مي موندم تا مامان و بابام هم به من برسن. بالاخره رسيديم. همون مغازه اي که حدود يه ماه من مرتب ميومدم اونجا تا ببينمش. رفتيم تو مغازه و يه راست رفتيم سراغ فروشنده. گفتم آقا اون لپ تاپي که رنگ سورمه اي داره، رو مي خوام. فروشنده گفت: کدوم يکي؟ گفتم: همون پنتيوم 4؛ که يک و صد قيمتشه، 20 گيگ هارد و 256 مگ رم داره.!! ( در پايان بگم که اين داستان بهيچ وجه واقعي نبود که بخواين از من شيرني بگيرين!)
* بلاگ اسپات يا پرشين بلاگ، مساله اينست!
Sadjady ||
12:42
امروز مي خوام از ديد يک وبلاگ نويس آماتور ( که خودم باشم ) به مقايسه مزايا و معايب اين دو سرويس دهنده وبلاگ رايگان بپردازم. از اونجا که طي اين مدتي که وبلاگ نويسي مي کنم (حدود 5 ماه) با يکسري مشکلات هنگام خوندن يا ويرايش متن ها در بلاگ اسپات و پرشين بلاگ برخورد کردم، تصميم گرفتم در مقايسه اي برتري ها و معايب هر کدوم رو يادآوري کنم. 1. ساختن وبلاگ ساختن يک وبلاگ در بلاگ اسپات به راحتي خوردن يک تيکه کيکه ( يا يه ليوان آب). شما در طي 4 يا 5 مرحله نام کاربر و کلمه عبور، نام وبلاگ، عنوان و توضيحي در مورد اون و آدرس ايميل خودتونو مي دين و در نهايت يک قالب پيش فرض انتخاب مي کنين و وبلاگ شما ساخته مي شه. در حاليکه در پرشين بلاگ لازمه يک ليست طولاني از سوالات رو جواب بدين ( از نام و نام خانوادگي تون گرفته تا شماره کفش پدربزرگ و مادر بزرگتون) و در نهايت که مي خواين کليد قبول رو بزنين بهتون گير مي ده که نام وبلاگي که انتخاب کرده ايد قبلا" توسط يک نفر ديگه انتخاب شده! 2. راحتي کار سايت بلاگر يا بلاگ اسپات با داشتن يک friendly user interface به معناي واقعي باعث راحتي کار با محيط ويرايشگر و جلوگيري از سردرگمي کاربر مي شود. در حاليکه در پرشين بلاگ با ترجمه کلمه به کلمه کليدها و امکانات آدم گيج ميشه و نمي دونه منظور و کاربرد هر دکمه چي هست؟ 3. بدترين قسمت، کامنت ها پرشين بلاگ انصافا" خدمات فارسي خوبي مي ده ( کامنت فارسي، تاريخ شمسي و ... ). کامنت ها در پرشين بلاگ بصورت پيش فرض در همه قالب ها آماده هست و شما لازم نيست تا زحمت گرفتن کامنت از Haloscan و يا Enetationرو به خودتون بدين و معمولا" کاربران پرشين بلاگ زحمت سفارشي کردن کامنت ها رو به خودشون نمي دن و 99% ظاهر کامنت ها عين همه و بعد از مدتي که شما يک وبلاگ خون مي شين از اين يک نواختي خسته مي شين. 4. باز هم کامنت ها اگر شما دو وبلاگ پرشين بلاگ رو باز کرده باشين نمي تونين بطور همزمان براي هر دو کامنت بزارين و بايد اول يکي و باز کنيد، متن رو بنويسيد، بفرستيد و بعد روي کامنت وبلاگ ديگه کليک کنيد. در حاليکه شما مي تونين روي کامنت هاي بلاگ اسپات ( که از خدمات سايت هاي ديگه اي استفاده مي کنن ) چندين کامنت رو همزمان باز کنين و متن دلخواهتون و بفرستين. 5. دو امتياز براي پرشين بلاگ تا اينجا که همه عيب ها براي پرشين بلاگ شد پس بزارين دو مزيت هم از پرشين بلاگ بگم. اين سايت به شما سرويس ذخيره و قراردادن عکس ها در وبلاگتونو مي ده و شما نيازي نداريد تا از سايت هاي ديگه اي مثل Hyperphoto يا سايت هاي مشابه براي ذخيره عکس ها در اينترنت استفاده کنين. البته اين سرويس در بلاگ اسپات هم وجود داره ولي رايگان نيست. به محض باز کردن يک وبلاگ پرشيني شما يک آگهي تبليغاتي کوچيک مي بينين که مي تونين به راحتي با بستن پنجره اون به خوندن متن وبلاگ مشغول شين ولي بلاگ اسپات يک آگهي تبليغاتي توي وبلاگ مي زاره که معمولا" فاتحه طراحي قالب رو مي خونه و شما مجبور مي شين دست به دامن کد هاي اچ تي ام ال بشين تا اون آگهي رو برش دارين.( همونطور که مي بينين وبلاگ دفتر خط خطي اين آگهي رو حذف کرده.) 6.داستان هميشگي، خرابي سرور خيلي وقت ها شما مطالبتون رو توسط اديتور پرشين تايپ مي کنين و مي فرستين اما سايت پرشين به علت خرابي يکي از سرور هاش قادر به نمايش مطلب جديدتون براي چند روز نيست!.حتما" يادتون هست که چند ماه پيش خرابي سرور پرشين بلاگ براي چند هفته کاربران اين سايت رو از بروز رساني محروم کرده بود. در حاليکه از وقتي من با بلاگ اسپات کار کردم، فقط دو باراون هم براي چند ساعت با همچين مشکلي روبرو شدم. 7. آرشيو مطالب پرشين با يک نحوه آرشيو پيش فرضي که داره خيال همه رو راحت کرده. شما اگر بخواين مطالب آرشيو شده وبلاگ مورد نظرتون رو پيدا کنين بايد کلي فکر کنين که مطلب آرشيو شده تو چه ماه و چه روزي بوده. اما بلاگ اسپات به شما اين امکان رو مي ده که آرشيوتون هفتگي، ماهانه و يا سالانه باشه و به همين ترتيب مي تونين آرشيو مطالبتون رو در وبلاگ قرار بدين تا بازديد کننده ها بتونن به مطالب قبليتون دسترسي داشته باشن. 8. برترين مزيت بلاگ اسپات بلاگ اسپات داراي گزينه اي که يک سروگردن از پرشين بالاتره و اون ساختن وبلاگ گروهيه. اکثر وبلاگ نويس هاي گروهي مثل مشهدي ها از اين قابليت براي ساخت وبلاگ هاي دسته جمعي استفاده مي کنن. و ديگه الان چيزي به ذهنم نمياد ولي با يک مقايسه ساده مي شه فهميد که بلاگ اسپات امکانات بهتري رو در اختيار کاربرانش قرار مي ده. نظر شما چيه؟
* فردا عاشوراست.
Sadjady ||
12:37
خدايا به ما کمک کن تا بهتر بتوانيم زيبايي و درسهايي که در اين روز نهفته است را بشناسيم.
*
Sadjady ||
22:02
1 - بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درامد داره، يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال! 2 – اگر 1000 دلار از دست وي بر زمين بيوفته به خودش اين دردسر رو نميده كه برش داره، چون در 4 ثانيه اي كه برداشتنش طول ميكشه، اين پول عايدش شده! 3 – آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهي داره و بيل گيتس به تنهايي ميتونه ظرف 10 سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كنه! 4 – او ميتونه نفري 15 دلار به همه جمعيت جهان بده و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقي خواهد ماند! 5 – اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخوره و همه 30 ميليون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گيتس بشه! 6 – اگر بيل گيتس رو به صورت يك كشور تصور كنيم، 37 مين كشور ثروتمند جهان ميشه! يا به تنهايي درامدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي بي ام! 7 – اگر همه ثروت بيل گيتس رو تبديل به يك دلاري كنيم ، ميشه جاده اي از ماه تا زمين باهاش كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول ها پرواز كنند. 8 – بيل گيتش امسال 40 ساله ميشه. اگر فرض رو بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگه هم زنده خواهد بود، ميتونه روزي 78/6 ميليون دلار خرج كنه قبل از اينكه به بهشت بره! و اما!!! اگر كاربران ويندوزهاي مايكروسافت بتونن بابت هرباري كه كامپيوترشون هنگ ميكنه، يك دلار از بيل گيتس خسارت بگيرن، وي تنها در 3 سال ورشكست خواهد شد!! *در ضمن الوعده وفا! چند تا لينکي که يک هفته س اضافه کردم اما بلاگ اسپات نشون نمي داد امروز درست شد. شايد اين هم يکي از ايرادهاي بلاگ اسپات باشه ولي در هر حال باز هم معتقدم بلاگ اسپات از پرشين بلاگ بهتره. مطلب بعديم هم در مورد مقايسه برتري هاي بلاگ اسپات نسبت به پرشين بلاگه. از همين حالا بريد از بلاگ اسپات عضويت بگيريد که بعد از مطلب من بعيد مي دونم جاي خالي براتون بمونه!!! * اين ليست وبلاگ هايي که در سمت چپ هستن و با نام بچه هاي محل مي بينين از بروبچه هاي دانشگاه سجادن که ماشالا ماشالا روز به روز دارن زيادتر ميشن! * نظر خواهي رو هم از انيتيشن گرفتم. چون haloscan ديگه داشت قاط ميزد. يکي از نوشته هام 18 تا کامنت داره نوشته 0 تا!!
* ترس
Sadjady ||
21:31
هوا بد جوري سرده و بيرون بارون شديدي مياد. انگار که آسمون سوراخ شده و تمام عقده گشاييشو براي امروز گذاشته. صداي رعد و برق مرتب به گوش مي رسه و کم کم ترس و اظطراب در محيط بيشتر ميشه. يکنفر زنگ در خونه رو مي زنه. کي مي تونه باشه؟ باز هم زنگ در و اينبار طولاني تر. به سمت اف اف مي ره..... بله ؟! صداي خفيف و گرفته اي از پشت اف اف مياد ولي نامفهومه. و باز دوباره با کمي اظطراب، بله؟؟؟ اين بار صداي گرفته بلند تر مي شه و مي گه (( انگشت خوني))!!! يعني کي مي تونه باشه. منظورش چيه. با ترس، گوشي اف اف رو مي زاره و سعي مي کنه به خودش بقبولونه که اين يک شوخي بيشتر نيست. ولي ترس در وجودش جاري شده. دوباره صداي زنگ. اينبار با شک و ترديد گوشي اف اف رو بر مي داره و در حاليکه ته صداش مي لرزه مي گه ، بله؟؟؟ و باز همون صداي گرفتس که مي گه (( انگشت خوني))!!! زود گوشي رو مي زاره و به سمت تلفن مي ره تا از کسي کمک بخواد. يهو صداي باز شدن در خونه رو مي شنوه. ديگه نمي دونه چيکار کنه. بي اختيار گريه ش مي گيره. صداي پا از تو راه رو مياد در حاليکه مرتب اين کلمه رو تکرار مي کنه، (( انگشت خوني))!!! عقب عقب ميره و در همين حال صداي پا نزديک تر مي شه. در اصلي باز ميشه. بي اختيار جيغ مي زنه و چشماشو مي بنده و سرشو در بين دستاش مي گيره. صاحب صداي گرفته مي گه : (( صغري خانم چسب زخم دارين))!!!
* ديروز در يک حرکت دسته جمعي تمام وبلاگ نويس هاي ايران به ديدن شيرخوارگاه ها و مراکز توانبخشي شهر خودشون رفتن.
Sadjady ||
07:30
فرصتي پيش اومد تا من هم به اتفاق ساير وبلاگ نويس هاي مشهدي به ديدن يکي از مراکز توانبخشي و درماني شهر مشهد ( مرکز فياض بخش ) برم. اونجا همه جور آدم بود. آدمهايي که مثل من و شما زندگي مي کردن ولي بطور ناگهاني بر اثر تصادف يا حادثه اي معلول شده بودن و خانوادهاشون به دليل نداشتن وضع مالي مناسب و يا مشکلات ديگه قادر به نگهداري معلولينشون نبودند. آدمهايي که با داشتن معلوليت جسمي از توانايي هاي ديگه اي برخوردار بودن. ( ساز مي زدن و نقاشي مي کشيدن و ... ) بچه هايي که به دليل ازدواج هاي فاميلي پدر و مادرشون داراي مشکلات جسمي و ذهني بودن و خيلي آدمهاي ديگه. ديروزفرصت دوباره اي بود تا در توانايي ها و استعداد هامون بازنگري کنيم. اونايي که از نعمت سلامتي برخوردارند و از دست مشکلات قابل حل زندگي مي نالند با ديدن افرادي که با معلوليت خودشون يا کمبود امکاناتشون کنار اومده بودن درس زندگي مي گرفتند. *چند تا لينک جديد اضافه کردم. بالاخره داره دوست هاي من هم زياد مي شه ديگه! چند تا لينک هم در دو سه روز آينده اضافه مي کنم. هر کس هم که به من لينک بده من هم بهش مي لينکم. در ضمن لينک اونايي که تو قسمت (( بچه هاي محل )) هست از بچه هاي دانشگاه خودمون ( سجاد) هستش. از بروبچه هاي دانشگاه سجاد هر کي وبلاگ داره بگه تا لينکشو اضافه کنم.
* کامنت دارم پس هستم!
Sadjady ||
07:20
در نشستی که با وبلاگ نويس هاي مشهد داشتيم بحث کوتاهي در مورد کامنت هاي وبلاگ شد و تقريبا" همه وبلاگ نويس با این موضوع موافق بودند که کامنت خواننده ها، دلگرمي و پشتوانه ي قوي براي نوشتن به آدم مي ده. من تو اين چند روز که به دليل سرما خوردگي نتونستم وبلاگم و آپ ديت کنم براي آخرين متن نوشته شده 16 تا کامنت داشتم که کلي از اين تعداد اظهار نظر ذوق کردم! به هر حال اگر وبلاگ دارين خودتون مي دونين و اگر وبلاگ ندارين بدونيد که کامنت براي يک متن نوشته شده خيلي دلگرمي به نويسنده وبلاگ مي ده. و اگه تو اين کامنت ايرادها و ضعف هاي متن يا وبلاگ نوشته بشه به بهتر شدن وبلاگ کمک زيادي مي کنه. پس شما هم همين حالا روي comment کنيد و نظرتون بهم بگيد. *کلاس 6-8 بعد از ظهر. چراغ ها خاموشه تا بشه از ویدیو پرژکتور استفاده بشه. آخرین ساعت برگزاری کلاس در دانشگاه و حسابی خسته ام. من کنار شوفاژ نشستم. هوای بیرون سرده و گرمای رادیاتور لذت بخشه و خواب آور! استاد با یک ریتم آروم حرف می زنه. کم کم پلکام سنگین می شه و ....... . و محمد که می گه : ((سجادی ، سجادی، پاشو کلاس تموم شد))! و لذت بخش ترین خواب در این چند هفته . !!! |
|